
چه قدر سخته گل آرزوت رو توی باغچه ی دیگری دیدن و
هزار بار در خود شکستن و
زیر لب زمزه کردن:
گل من باغچه ی نو مبارک!

خیلی جالبه :
از سوسک می ترسیم از له کردن شخصیت آدما مثه سوسک نمی ترسیم!
از سرماخوردگی می ترسیم از سر خوردگی دیگران نمی ترسیم!
از شکستن لیوان می ترسیم از شکستن دل آدما نمی ترسیم!
از اینکه بهمون خیانت کنند می ترسیم از خیانت کردن به دیگران نمی ترسیم...

نوشته شده توسط نیلوفر در دوشنبه یازدهم آذر 1387 ساعت 17:12 موضوع | لینک ثابت

زندگی باید کرد اما به چه جرم ؟
به گناه شب پر عشق و طنین ؟
به گناه بغلی از هوس و عشق و عطش ؟ 
به گناه زن و مردی که تو را علت آن شب دانند ؟
آن شب ناخواسته
آن شب پر ز هوس
آن شب ساده و آرام و خموش... 
آن شبی که دل تو هیچ در آن دخل نداشت
تو نمی خواستی و هیچ نمی دانستی
که در این گیتی ظلمانی نور " که چه بد دنیایی ست "
چه بسا منتظر اشک تو اند 
تو تولد یافتی ...
همه از گریه ی تو خندیدند
تو به زار افتادی
باز هم خندیدند 
به چه جرمی سر ما را ببریند در منزل عشق؟
هلمان دادند در خانه ی غم؟
همه را در قفس دار تهی انداختند؟
تو بگو 
تو بگو ای شبه رویایی
تو که از آل بنی دنیایی
تو بگو تا به کدامین گنه از قافله ماندیم برون ؟
تو بگو آدم از آن سیب چرا پس نگذشت؟ 
که چرا سایه ی شیطان به همه می تابد ؟
از همان روز ازل تا به روز ابدی
که چرا عشق تولد یافت و در همان کودکی از دنیا رفت؟
تو بگو تا که همه بشناسند که چه بد دنیایی ست 
که بدانند همه...
"به چه جرمی زندگی باید کرد ؟" 
نوشته شده توسط نیلوفر در دوشنبه یازدهم آذر 1387 ساعت 17:11 موضوع | لینک ثابت
عشق و دیوانگی 
در زمان های بسیار قدیم هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود فضیلت ها و تباهی ها
در همه جا شناور بودند انها از بیکاری خسته و کسل شده بودند . روزی همه ی
فضایل و تباهی ها دور هم جمع شده بودند خسته و کسل تر از همیشه . ناگهان
زکاوت ایستاد و گفت بیایید یک بازی کنیم مثلا قایم موشک .
همه از این پیشنهاد او شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد که من
چشم می گذارم . از آن جایی که هیچ کس دلش نمی خواست به دنبال دیوانگی
بگردد همه قبول کردند که او چشم بگذارد و به دنبال آن ها
بگردد دیوانگی جلوی درختی رفت و چشم هایش را بست و شروع کرد به شمردن :
![]()
۱.۲.۳همه رفتند تا پنهان شوند لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد خیانت داخل
انبوهی زباله پنهان شد
اصالت در میان ابرها پنهان شد هوس به مرکز زمین رفت طمع داخل کیسه ای که
خودش دوخته بود مخفی شد و دیوانگی مشغول شمردن بود : ۷۹.۸۰.۸۱
![]()
و همه پنهان شدند به جز عشق که مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد و جای
تعجب هم نیست که همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است . در همین
حال به پایان شمارش می رسید :۹۵.۹۶.۹۷
هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پرید و در بین یک بوته ی رز پنهان شد .
![]()
دیوانگی فریاد زد که دارم می آیم .اولین کسی که پیدا کرد تنبلی بود چون تنبلی
تنبلی اش می آمد جایی پنهان شود لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود دروغ
ته دریاچه هوس در مرکز زمین یکی یکی همه را پیدا کرد به جز عشق
از یافتن عشق نا امید شده بود که حسادت در گوش هایش زمزمه کرد که تو فقط
باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته ی رز است . دیوانگی شاخه ی چنگک مانندی را از
درخت کند و با شدت و هیجان آن را در بوته فرو کرد . دوباره و دوباره . تا با صدای
ناله ای متوقف شد . عشق از بوته ی رز بیرون آمد با دست هایش صورت خود را
پوشانده بود و از لای انگشتهایش قطرات خون بیرون می زد . او نمی توانست جایی را ببیند
کور شده بود . دیوانگی گفت چه کردم من چگونه می توانم تو را درمان کنم ؟
و عشق پاسخ داد :
![]()
تو نمی توانی مرا درمان کنی اگر می خواهی کاری برایم کنی راهنمای من شو .
و از آن روز است که عشق کور است و دیوانگی همواره همراه او...
.
.
نوشته شده توسط نیلوفر در دوشنبه یازدهم آذر 1387 ساعت 17:11 موضوع | لینک ثابت
گفته بودی همسفرم هستی مرا تا پای جان / دستهایت بالشم قلبت برایم آسمان
گفته بودی دوستم داری نرم از پیش تو / گفتمت جانان من قلبم به زیر پای تو
یاد داری گفتمت با من نشی نا مهربان ؟ / جان و روحم مال تو تنها کنار من بمان ؟
یاد داری گفتمت بی تو دلم تنها شود؟ /همصدابامرگ و هم پیمان غمها می شود؟
گفته بودی هیچ وقت از پیش قلبم نی روی / بی من ودستای من تا خانه غمها روی
حال ای نامهربان ِای نارفیق بی وفا ! /دست هایم مانده تنها تو کجا و من کجا ؟
من به هر روز و شبم کارم شده اشک وفغان/تو کجایی تا ببینی حال و روزم این زمان؟
بی خبرم از حال من رفتی و پر غم گشته ام / خود ببین همچون خدا تنهای تنها گشته ام
گفته بودی می شوی غمخوار و همدم بر دلم/ خانه ی قلبت شود کاشانه ی عشق دلم
یاد داری آن همه شبها که در وقت اذان / دست اندردست هم رفتیم تاهفت آسمان ؟
یاد داری بوسه عشقی به لبهامان نشست؟/عهد عشق و یاری آنجا بر دلای ما نشست
یاد داری دست گرمت روی قلبم را فشرد ؟ /از تپش هایش تو فهمیدی چگونه دل سپرد
آه پس کو آن همه عشقی کزان دم میزدی ؟/کو نشان دوستت دارم که حرفش میزدی ؟
بی وفا تنها شدم غمخوار من بودی رفیق!/ عشق من بودی چرا خنجر زدی ای نارفیق!
یاد داری گفتمت یک لحظه بی تو مرده ام ؟ / هستی و دار و ندارم را به تو بسپرده ام
التماست کردم .... دست من را ول نکن / آسمان قلب من را بی فروغ و شب نکن
گفته بودی تاهمه عمرت دلت مال من ست/چشمهای مهربانت عاشق چشم من ست
آه قلبت را چه شداینگونه تنهایم گذاشت ؟ / همدم شبها واشک وحسرت ودردم گذاشت
رفتی و قلب مرا رسوای عالم کرده ای / نا رفیق ! مردانگی را بی هویت کرده ای
بر همه اشک های شبهای غریبانه ام قسم / نگذرم از ظلم تو تا که به آرامش رسم
تو شکستی بی گناه و بی سبب قلب مرا / جرم فلبم عشق ... بود و بس ای بی وفا!
خووب دانم آه من روزی بگیرد دامنت / آتش عدل الهی خود بسوزاند دلت
ظلم کردی بر دلم دنیا نگردد این چنین / روز مرگ قلب تو خواهد رسید ای نازنین !
می رسد روزی سیه گردد شب و روزت چو من / قلب پر دردم بگیرد انتقام اشک من
نوشته شده توسط نیلوفر در دوشنبه یازدهم آذر 1387 ساعت 17:10 موضوع | لینک ثابت
وحشت از عشق که نه . ترس ما فاصله هاست
وحشت از غصه که نه و ترس ما خاتمه هاست
ترس بیهوده نداریم صحبت از خاطره هاست
صحبت از کشتن ناخواسته عاطفه هاست
کوله باریست پر از هیچ که بر شانه ماست
گله از دست کسی نیست . مقصر دل دیوانه ماست ...
نوشته شده توسط نیلوفر در دوشنبه یازدهم آذر 1387 ساعت 17:7 موضوع | لینک ثابت
خدايا... چه تنهايم در اين شبها ، و چه سرد و غمگين است ، برهوت آرزوهايی که رنگ باخت و غنچه هايی که نشکفته پرپر شد
کجاست آن نغمه هستی که تا اذان صبح درِ گوشم می پيچيد ؟ در اين بيــکران تاريکی خدايا خودت دلداريم ده ، پناهم باش و تنهايم مگذار کمک کن تا نقطه ای بيابم از جنس اميد ، در ساحل آرامش ، بلکه بتوانم طلوع سحر را بيابم
نوشته شده توسط نیلوفر در دوشنبه یازدهم آذر 1387 ساعت 16:48 موضوع | لینک ثابت
هم آواز
برخيــز وبيـا هــم آوازم بـاش
از راه وفــا هماره دمسازم بــاش
بازآ که شکسته باز، بـال و پـر من
آری تو بيـا ، تو بال پـروازم بـاش
از بند جهان شاد و رهـاخواهم رفت
دل کنده از اين کهنه سراخواهم رفت
اين دار فنا نکرده بر هر کس هـرگز
يک لحظه وفا، وفا، وفا خواهم کـرد
قـلبی ز زمــانه ، خسته دارم آری
از هـر دو جهان گسسته دارم ، آری
مجنون شده و نشسته ام برخـاک سيه
پــژمـرده دلـی شکسته دارم آری
نوشته شده توسط نیلوفر در دوشنبه یازدهم آذر 1387 ساعت 16:47 موضوع | لینک ثابت
در صـدر خاطراتم يـاد تو جــا گرفته
يـاد تـو در خيالم رنگ صفــا گرفته
تصوير يـاد رويت در قـاب دل نشسته
اين گوش جـان طنين حرف تو را گرفته
خورشيد من! حضورت رويای صادقم بود
ديدم به خواب چشمت نور خـدا گرفته
با فـکر خيره بر تـو،دنبـال واژه هستم
بر سطح کاغـذم ،شعر ، مستانه پا گرفته
يک راز ناگشوده بين من وتـو اين است
يادت خيـال ما را دائـم چـرا گرفته ؟
نوشته شده توسط نیلوفر در دوشنبه یازدهم آذر 1387 ساعت 16:46 موضوع | لینک ثابت
بال های اميدم به شوق ديدن توست که نشانی از پرواز را با خود دارند حالا که هر دَم در نفس های عاشقانه ام حضور داری می توانم بر فراز قله های سر بلند و قد برافراشته، در ميان اعصار قرون به دنيا نگاهی عاشقانه بيندازم و فرياد کنم سرود روشن محبت را،
ای کبوتر ديار عاشقی !

لبخند ديوار
تو يک پنجره سوی ديوار عشق
تو آهنگ زيبای گيتار عشق
تو زيباترين گل به گل خونه ای
تو عـطر قشنگ گل پونه ای
تويی يک مسافر به سوی بهشت
تويی وارث عطر و بوی بهشت
تو تقويم سرد سکوت منی
تو آواز ناب فـلوت مـنی
تو زيباترين شعر اين حنجره
تو لبخند ديـوارها ، پنجـره
تو خاتون شب های شعر منی
و آهنگ زيبـای شعـر مـنی
نوشته شده توسط نیلوفر در دوشنبه یازدهم آذر 1387 ساعت 16:45 موضوع | لینک ثابت
سلام...
آروم سلام كردم كه اگه جوابي نشنيدم
جلوي دوستام..
خجالت نكشم..
حق داري ازم دلخور شي،روتو ازم برگردوني..
ميدونم اونقدر كم شدم كه حتي خودمو هم فراموش كردم...
وقتي باهام قهري ،اون روز بد جوري شب ميشه..
آخه قربونت برم..
ازصبح تا شب چند باري كه بهت سر ميزنم..
ميدونم،اونقدر عجله دارم كه اومدنم به دل خودمم نميشينه..
تو بگو چي كار كنم ،منم همون كار و انجام مي دم..
اين كه درگير خودمو اموراتم هستم..
ناراحتت ميكنه..؟؟؟
آخه خودت گفتي..
برو كار كن مگو چيست كار.. ميازار موري كه دانه كش است..
نابرده رنجو گنجو ..اينا.
.........................................
وقتي خيلي خطا ميكنم..
تا چند روز ميترسم باهات حرف بزنم...
اون موقع ميدونم كه روتو ازم برگردوندي..
قربونت برم
اين كارت شبيه مامانه..
وقتي ازم دلخوره ..
اونقده دست به راه ،پا به راهش مي رم...
آهسته آهسته..
ميرم جلو تا يه جايي دلشو به دست بيارم..
قربونش برم..
اونم توي ناز كردن حرف نداره..
مثل خودت مهربونو متينه..
چند وقته واسه هم نا مه ننوشتيم..
اووووووووووووووووو
آخه تو جواب نامه هامو نميدادي ..
منم ،دلسرد شدم..
حالا چيه..
؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خوب يه ذره هم تو بگو..
مهناز ميدونه با همه ئ بدياش،كوتاهياش..
نبودنهاش...
باهاش بودي ..
تنهاش نزاشتي..
حتي يك لحظه..
آخه مثل تو كجا پيدا كنم..
كي اينقدر صبر داره كه به پاي معشوقه بد اخلاقش بشينه..
داري ناز ميكني..
يه ذره ميخواي دلبري كني..
چشاتو باز ميكني ميبيني تنهات گذاشتن...
اما تو ،قربون صبرت برم..
هيچ كدوم ما نفهميديم..
و نخواهيم فهميد كه چرا ..
اين همه تحملمون ميكني..
يه پيشنهاد دارم..
اول بگو آشتي...آشتي ديگه..
ببين...![]()
![]()
![]()
![]()
بيا از امشب دوباره واسه هم نامه بنويسم..
خداي خوبم..
تنها آرامگه و تكيه گاه هميشگيم..
بهم كمك كن اين يك ماه بتونم جبران همه ئ بديهام،نبودنهام...
كم بودنهامو بكنم..
بهم فرصت بده...
تا به خودم بيام...
و كمكم كن كه خودمو هم توي اين هيا هوي زندگي پيدا كنم...
ميدونم هستي..
و زودتر از من جواب نامه ام رو مي دي..
تنهام نزار..
دستامو بگير و منو به جمع خوبانت ببر..
بهشون بگو اين بنده ام...
دوست داره خوب باشه...
كمكش كنيد...
نامه داره تموم ميشه..
دوست دارم
اگه بدم چون فرشته نيستم..
اگه زحمتي برات نيست..
يه ذره هم شما دستو پاي شيطونو جمع كن..![]()
هواي منو دوستامو داشته باش..
نوشته شده توسط نیلوفر در دوشنبه یازدهم آذر 1387 ساعت 16:43 موضوع | لینک ثابت

یا علی در بند دنیا نیستم بنده ی لبخند دنیا نیستم
بنده ی آنم که لطفش دائم است با من و بی من به ذاتش قائم است
دائم الوصلیم اما بی خبر در پی اصلیم اما بی خبر
گفت پیغمبر که ادخال سرور فی قلوب المومنین اما به نور
نور یعنی اتشار روشنی تا بساط ظلم را بر هم زنی
هر که از سر سرور آگاه شد عشقبازان را چراغ راه شد
جاده ی حیرت بسی پرپیچ بود لطف ساقی بود وباقی هیچ بود
مکه زیر سایه ی خناس بود شیعه در بند بر العباس بود
حضرت صادق اگر ساقی نبود یک نشان از شیعگی باقی نبود
فقه شمشیر امام صادق است هر که بی شمشیر شد نالایق است
وای وی زقاب و قرب و های و هو می دهد بر اهل تقوا آبرو
گر چه تعلیمات مردم واجب است تزکیه قبل از تعلم واجب است
تربیت یعنی که خود را ساختن بعد از آن بر دیگران پرداختن
یک مسلمان آن زمان کامل شود که علوم وحی را عامل شود
نص قرآن مبین جز وحی نیست آیه ای خالی زامر و نهی نیست
با چراغ وحی بنگر راه را تا ببینی هر قدم الله را
گر مسلمانی سر تسلیم کو سجده ای هم سنگ ابراهیم کو
ساقی سرمست ما دیوانه نیست سرگذشت انبیاء افسانه نیست
آنچه در دستور کار انبیاست جنگ با مکر و فریب اغنیاست
چیست در انجیل و تورات و زبور آیه های نور و تسلیم وحضور
جمله ی ادیان زیک دین بیش نیست جز الوهیت رهی در پیش نیست
خانقاه و مسجد ودیر و کنشت هر که را دیدم به دل بت می سرشت
لیک در بتخانه دیدم بی عدد هر صنم سرگرم ذکر یا صمد
یا صمد یعنی که ما را بشکنید پیکر ما را در آتش افکنید
گر سبک گردیم در آتش چو دود میتوان تا مبداء خود پر گشود
ای خدا ای مبداء و میعاد ما دست بگشا بهر استمداد ما
ما اسیر دست قومی جاهلیم گر چه از چوبیم و از سنگ وگلیم
ای هزاران شعله در تیغت نهان خیز و ما را از منیت وا رهان
ای خدا ای مرجع کل امور باز گردان ده شبم درتور نور
در شب اول وضو از خون کنم خبس را از جان خود بیرون کنم
سر دهم تکبیر تکبیر جنون گویمت انا علیک الراجعون
خانه ات آباد ویرانم مکن عاقبت از گوشه گیرانم مکن
بنگر یک دم فراموشم کنی از بیان صدق خاموشم کنی
ما قلمهاییم دردست ولی کز لب ما میچکد ذکر علی
ذکر مولایم علی اعجاز کرد عقده ها را از زبانم باز کرد
نام او سر حلقه ی ذکر من است کز فروغ او زبانم روشن است
گر نباشد جذبه روشن نیستم این که غوغا میکند من نیستم
من چو مجنونم که در لیلای خود نیستم در هستی مولای خود
ذکر حق دل را تسلا می دهد آه مجنون بوی لیلا می دهد
جان مجنون قصد لیلایی مکن جان یوسف را زلیخایی مکن
نوشته شده توسط نیلوفر در دوشنبه یازدهم آذر 1387 ساعت 16:42 موضوع | لینک ثابت
مي خواهم ،اينبار با تو مهربان باشم... با طلوعت.. با غروب دلگيرت.. كه هميشه جز غربت و تنهايي ... آهنگ ديگري برايم ننواختي.. . دلم را به غروبت مي سپارم... آري.. مبادا تركهاي دل بيمارم را آزرده تر كني ... مرحمم باش.. مي خواهم نامت را كه با غم شروع ميشود ... به شادي مبدل كنم.. به استقبالت آمده ام.. بند بند انگشتان چروكيد ه ام را با نوازش نسيمت اي باد پاييزي... ميز بان باش... و انتظار چشمهاي بي قرارم را پاياني باش... بگذار هميشه بيقرار آمدنت باشم... پاييز...
نوشته شده توسط نیلوفر در دوشنبه یازدهم آذر 1387 ساعت 16:41 موضوع | لینک ثابت
بنويس...
اينبار از رنگهاي دنيا بنويس...
رنگ آدمها رو بنويس..
رنگ خوبي و بدي را برايم بنويس...
بنويس ،زيرا كه ذهنم مرا يارايي نيست...
تو رنگي بگذار براي تشخيص اين همه نشانه . ...
خسته ام از نيرنگ و ريا...
خسته ام از اين همه ناباوري...
آري..
رنگ بودن چيست...
رنگ ماندن...
رنگ غم...
رنگ تنهايي..
رنگ دروغ را تو بگو....
و رنگ عشق ،كه هيچ وقت برايم مفهومي نداشت...
تو بگو...
دنيا رنگت را مي خواهم...
تا جواب ،بي جوابي هايم را گرفته باشم....
تو هم اي دنيا...
رنگي براي لحظه هاي بيقراريم نداشتي...
نوشته شده توسط نیلوفر در دوشنبه یازدهم آذر 1387 ساعت 16:40 موضوع | لینک ثابت
هر روز كه ميگذرد .... و هر لحظه كه ثانيه ها از مقابل چشمان من عبور ناگذير دارند... اين وجود توست كه افكار مرا غرق در خود كرده... نه تاب رفتن دارم... و نه جرات ماندن... نميدانم ،اينبار آيا جوابي براي روح سرگردان خود دارم... نه..چشمهايت را كه هر لحظه دامن مرا با چنگ گرفته در خود ... از نگاه من بردار... تو ميروي و اينبار هم بودنت براي لحظه ايست ... كه باز هم براي من بعد از هجرتت سرابي بيش نبوده... نمان به خاطر آن لحظه كه وجودت غرق روياي شيطانيست... من اين وجود بي وجود عاري از روحت را نمي خواهم... مگذار كه حسرت رفتنت ،مرا از بودن باز دارد.. بيا و مهمان همان لحظه هاي بيقراريم باش... و جاي خالي نبودنهاي گذشته را پر كن... ببين كه چگونه روحم به پرواز در خواهد آمد... بمان... كه رقص اقا قي هاي شب بو را در كنار باغچه ئ تنهاييمان نظاره كنيم... من همان خلوت پنهان دل شب را مي خواهم... كه در سكوت وسياهيش، دو چشم دريا ييت را بنگرم... و آنجا كه صداي آهنگ قلبي را مي شنوم... كه روزگاري در خود گم كر ده بودم... آري ،اين صداي قلب بيقراريست كه تو از تاريكيهاي پنهان روحم... دوباره يافتيش... پس بمان ... كه بودنت،بهانه ئ زندگيست... نوشته : مهناز محاسبتي
نوشته شده توسط نیلوفر در دوشنبه یازدهم آذر 1387 ساعت 16:40 موضوع | لینک ثابت
گفت دانایی که: گرگی خیره سر،
هست پنهان در نهاد هر بشر!
لاجرم جاری است پیکاری سترگ
روز و شب، مابین این انسان و گرگ
زور بازو چاره ی این گرگ نیست
صاحب اندیشه داند چاره چیست
ای بسا انسان رنجور پریش
سخت پیچیده گلوی گرگ خویش
وی بسا زور آفرین مرد دلیر
هست در چنگال گرگ خود اسیر
هر که گرگش را در اندازد به خاک
رفته رفته می شود انسان پاک
وانکه از گرگش میخورد هردم شکست
گرچه انسان مینماید، گرگ هست
وآن که با گرگش مدارا می کند
خلق و خوی گرگ پیدا می کند
در جوانی جان گرگت را بگیر!
وای اگر این گرگ گردد با تو پیر
روز پیری، گر که باشی هم چو شیر
ناتوانی در مصاف گرگ پیر
مردمان گر یکدگر را می درند
گرگ هاشان رهنما و رهبرند
اینکه انسان هست این سان دردمند
گرگ ها فرمانروایی می کنند
وآن ستمکاران که با هم محرم اند
گرگ هاشان آشنایان هم اند
گرگ ها همراه و انسان ها غریب
با که باید گفت این حال عجیب؟
نوشته شده توسط نیلوفر در دوشنبه یازدهم آذر 1387 ساعت 16:39 موضوع | لینک ثابت
امروز مسير راه زندگي را با لبخند تلخي به گذشته
تغيير دادم..
نمي دانم دليل تنهايي ما چيست...
نميدانم تاوان ديروز را پس مي دهيم...
يا پاداش آخرتمان مي شود...
خدايا...
ما كه نه دلي را آزرديم و نه قلبي را به درد آورديم...
چيست حكمت اين نعمت والاي تو...
تو پرده از اين راز بگشاي...
تا هنوز دلي هست و احساسي براي ماندن باقيست...
شايد فرداي ما چشمي براي ديدن زيباييهايت نبود...
و حسي براي لذت نماند...
بيا و نقطه ئ عبور م باش...
مسير امروز و فرداهايم را نشانم بده....
به يگانگيت سوگند...
دلم خطا نمي خواهد...
نوشته شده توسط نیلوفر در دوشنبه یازدهم آذر 1387 ساعت 16:39 موضوع | لینک ثابت
پروردگارا... نميدانم آيا هنوز بين بندگانت دلي هست ... كه به خاطرش باران رحمتت را بر سر ما فرود آوردي... نميدانم ،اگر هست نشاني خانه اش را مي خواهم... ما كه سرا پا معصيتيم... و غرق در غرور و خود خواهي.. نميدانم دلم شاد است يا غم دارد... نمي دانم غم و اندوه آسمان گرفته ات را باور كنم... يا شادي قطرات بيقرار بارانت را... نميدانم اين شبنم ها كه بي تا با نه بر پنجره ئ اتاقك بي روحم ميكوبند... به مهماني من آمده اند... يقين دارد دلم كه مسيرشان را گم كرده اند... ورنه دل سياه من كه تمناي باران نداشت... نميدانم... شايد در كنار پنجره ئ اتاقم خانه ئ همان دلي است... كه به حرمت وجودش به ابرهايت اجازه ئ باريدن دادي... نميدانم .. اگر تو بخواهي ياريشان خواهم كرد... و به آنها خواهم گفت كه مقصدشان ،همين نزديكيست... نه اينجا،كنار دل سياه و تنهاي من... اگر لحظه اي رخصت دهي... مي خواهم ميزبانشان باشم.. بگوششان بخوان كه بمانند كنار دل تنهايم.. بگو كه حرفها دارد اين بنده ئ نا چيزت... نمي دانم ،كيست در همسايگي من... هر كه هست همين نزديكيست... كه مرا داخل مهمانيش كرده است... زمينت را سجده خواهم كرد.. بگذار ببارد آسمانت..
نوشته شده توسط نیلوفر در دوشنبه یازدهم آذر 1387 ساعت 16:38 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY